خرید بک لینک

درباره سایت

گوشه ای از فراخنای هستی

امکانات وب

گاه چنان نزدیک می شود که تا دقایقی پس از خداحافظی , نجوایش در گوشت , زمزمهمی شوداین نزدیکی , دیگران را به استمرارِ رابطه و بازگشتِ زود هنگامش, عادت می دهد.اما به یکباره, ناپیدا شده و به سکوتی آزار دهنده, فرومی غلتد .مِهرش به سانِ ابر بهاری است .زمین تشنه را سرسبز می کند.اما وِرد وداع می خواند و سبزی ها را در برابرِ آفتابِ تند بهاری, تنها می گذارد.محصولِ فراقش , فقط زردیِ سبزینه های قبلی است .امین را می گویم.ما را به یکباره, مستِ مهرش می کنداما طولانی تر , در خماری , تنهایمان می گذارد .یکی نیست بگوید:یا رخ منماییا چنین ما را در پوشیدنش , مجازات نکن.+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:55&nbsp توسط عباس کشاورز  | 

برچسب: نویسنده: نگین حسین‌پور تاريخ: شنبه 21 بهمن 1396 ساعت: 4:56

مهم, احساس رضایتِ واقعی و پایدار ست .وگرنه در لحظه ی فورانِ هیجاناتِ دنیوی , رضایتِ مقطعی حاصل می شود.مهم این است که نشئگیِ رضایت , به خماریِ دردآور , ختم نشود .آدمیزاد از بینِ هیجان و آرامش , اولی را بر می گزیندزیرا هم دمِ دست است و هم. هزینه زیادی برای به دست آوردنش متحمل نمی شود.می خندد و می خندد و می خندداما آشوبِ درونیش , ساکننمی شود .شادی , دوایِ هر درد ست.این را همگی شنیده ایم اما رویِ ریشه ها و شاخ و برگ هایش , کم کار کرده ایم .هیجانِ زودگذر و آرامش پایدار , هر دو لذت بخش ند.با این تفاوت که هیجاناتِ بی ریشه , زود واردِ خلائی مرگبار و پوچ می شونداما آرامشِ واقعی از جایش , تکان نمی خوردمانند امواجِ دریا که به پهنه آب , هیجان می دهد اما پیوستگی خود را با دریا , قطع نمی کند .هر حالتِ روحی , یک ریشه و عقبه ای دارد و یک ادامه ای در ادامه .ریشه ای که در خاک نباشد , با اندک بادی , کنده می شود .شادی باید ریشه در حقیقت خود داشته باشد همانطور که آبِ چاه باید از خودش بجوشد .آرامشِ حقیقی , به دنبالِ خود یک شادیِ ملایم و پیوسته دارداما شادی های افراطی که وابسته به دنیای پیرامونی ست , غالبا به آرامشی ختم نمی شود .روبرو شدن با خود , بزرگترین , پر برکت ترین و ماجراجویانه ترین , دیدارِ زمینی است .اصولا چشم انسان درین دیدار , باز می شود .کسی که خودش نیست , ترکیبی مجهول و کور , از احساساتِ خود

برچسب: نویسنده: نگین حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 5:01

با قلم می توان , کشف و شهود کرد.به شرطی که چشم به رویِ غیرِ او بست و ندایِ مزاحمِ دیگران را شنود نکرد .گاه در نوشتن , چیزی به ذهنت خطور می کند که در جز آن , نصیبت نمی شود.والقلمِ و ما یسطرون .اللهِ محمد به قلم سوگند یاد می کند و چیزهایی که با آنمی نویسند.قلم , گاه عصایِ موساییمی شود که اگر بر زمینِ دل , فرود آیدچشمه های معرفت را از آن سرازیر می کند .قلم , قلب را به ساحتِ الهام می برد.گاه نیندیشیده , تحفه ای کاملا معقول به تو هدیه می دهد.با حالِ بد نمی توان قلم به دست گرفت .قلم با قلبِ آلوده و عیاش , بیگانه است .درد , سوختِ مرکبِ قلم است .بی درد, نمی توان , قدمی برداشت از قدم .قلم , حالت را خوب می کند .هیزم هایِ بیشتری در تنورِ ایمانت می ریزد .قلم , هم فکر است و هم حرکت.قلم , بالی ست که برای پرواز باید گشوده شود .برایِ تحرک قلم , قلب باید از سنگینی روزمره , برهدقلب , باید تسلیم ساحتِ صفای قلم شود .زبان اگر برای وراجی , دنبالِ گوش می گردددر عوض , قلم در زایشگاهِ سکوت , حقیقتی را آشکار می کند.یکی شدن با قلم , شرط نوشتن است .خودنمایی , ذوقِ قلم را خشک می کندبگذار قلم ,خودش , راهش را پیدا کند .شامه اش , قوی تر از تعجیل هایِ مزاحمِ تو است .تمام و کمال ,خودت را به او بسپار .تحمیلِ خود, سببِ توقف قلم می شود .وقتی قلم برای لحظه ای از حرکت می ایستدمطمئن باش که شامه اش سرِ چند راهی قرار گرفته

برچسب: نویسنده: نگین حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 5:01

یادش به خیردهه شصت بود و گام های نخستِ تحصیلِ ما در سالهایِ ابتداییِ انفجار نور .زمانه ی جنگ بود و شادی به معنای طربش، در آن دوره ، هیچ جایگاهی نداشت.روزگارِ جنگ بود و خون و پیکر جوانانی که بر دوش یک ملت به خانه ابدی شان بدرقه می شد .عروسی ها در خانه برگزار می شد و نشانی از تالارهای امروزی نبود .تنها نشانه ای که از وجود عروسی, خبر می داد , چراغانی جلوی خانه عروس و داماد بود.ساز نقاره ها برچیده شده بودند و ارگی در کار نبود.بعضا صدای بوق کاروان عروس ، هیجانی به سکوت شهرهای دهه شصت می داد .تنها ، موسیقی سنتی ، دقایقی از صدا و سیمای دو شبکه ای پخش می شد.موسیقی در انحصار شجریان و شهرام ناظری و امثال گلریز بود .کانال هایی که از ساعت 5 عصر ، شروع و به بیش از ساعت12 شب ، به درازا کشیده نمی شد .در آن زمانه که همه چیز ، زیر سایه جنگ ، ممنوعه شده بود ، پخش سرودهای انقلابی با فضا ی پاپب که داشت، در دهه فجر ، به روح بچه های آن روزگار، هیجانی وصف ناپذیر می داد .الله الله ، لا اله الا الله..بوی گل سوسن و یاسمن...خمینی ای امام و غیره ؛ کام تشنه و هیجان طلب ما را برای ده روز، سیراب می ساخت.دهه شصت ، اوج سادگی و همسانی و همزیستی مسالمت آمیز با فقر و عیالواری بود .خبری از جشن تولدهای امروزی به آن شکل نبود .جشن انقلاب ، گویی جشنی برای تولد همه بود .آزین بندی مدارس ، کلی دنگ داشت و فنگ ، برای مسوولان م

برچسب: نویسنده: نگین حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 5:01

گاه از درون , ناراضی اما نیرویی , ترا به جلو ,هل می دهد . یک احساسِ گنگ و مبهم , ترا به سکوت یا یک وراجیِ بی اختیار سوق می دهد . گاه دیوانه وار , به مرکبت , شتاب می دهی و همزمان, نجوایی, درونت , هر چه بادا باد سر می دهد. گاه عاقل ترینِ انسان ها هم به ناگاه دیوانه می شوند. گاه یک احساسِ ناخودآگاه تا کرمش را نریزد , آرامنمی نشیند. گاه , احساس , دهانِ عقل رابسته و دیکتاتور می شود. گاه معقول , پایش را از گلیمش دراز کرده و به عاقل , شاخ می زند . گاه قلم , اسب زین کرده و گرد و خاک به پا می کند. گاه فکر ,پر گشوده و برتر از هر جماعی به انسان , لذت می دهد. گاه انسان چشم خود را بسته و بر همه چیز می شورد گاه زخمی از غل و زنجیرهای ناگسسته , آرام ,سر جایش می نشیند. گاه یک حالت خلسه , گویی بین خواب و بیداری , ترا شهود می دهد. + نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶ساعت 21:50 توسط عباس کشاورز |

برچسب: نویسنده: نگین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 10:36

کسی که کمبودهایش , او را غرقِ شرایط جدید نکند , و با گذشته خود نستیزد اصالت دارد

+ نوشته شده در یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:51 توسط عباس کشاورز |

برچسب: نویسنده: نگین حسین‌پور تاريخ: دوشنبه 2 بهمن 1396 ساعت: 10:36

صفحه بندی